بریل اموزی
برای کسانی که علاقه مند به یادگیری بریل هستند نقطه های حروف بریل رو به صورت ورد 2007
قرار دادم
دوستانی که قادر به دانلود نیستند ایمیلشون رو بذارن تا براشون ایمیل کنم
برای کسانی که علاقه مند به یادگیری بریل هستند نقطه های حروف بریل رو به صورت ورد 2007
قرار دادم
دوستانی که قادر به دانلود نیستند ایمیلشون رو بذارن تا براشون ایمیل کنم
یک مورچه ای بود در ولایت غربت که روزها
می رفت به صحرا و گندم و جو جمع می کرد برای زمستان. یک روز که رفته بود برای جمع
کردن غله، یک دانه گندم پیدا کرد و به نیش کشید و حرکت کرد به طرف لانه اش. ناگهان باد
وزید و دانه گندم را از دست و دهان مورچه گرفت و با خودش برد. مورچه به باد گفت:«ای
باد تو چقدر زور داری» باد گفت : « پدر آمرزیده، من اگر زور داشتم که برج های بالای
شهر، راهم را سد نمی کردند». مورچه گفت : «ای برج های بالای شهر، شماها چقدر
دارید.»برج ها گفتند: « ما اگر زور داشتیم که نیازی به مجوز شهردار نداشتیم.» مورچه
گفت:« ای شهردار تو چقدر زور داری.» شهردار گفت:« من اگر زور داشتم که قوه قضاییه
مرا دستگیر نمی کرد.» مورچه گفت:« ای قوه قضاییه تو چقدر زور داری.» قوه قضاییه
گفت:« من اگر زور داشتم بعضی جراید از من انتقاد نمی کردند.» مورچه گفت:« ای جراید
شما چقدر زور دارید.» جراید گفتند:« اگر ما زور داشتیم که کاغذمان گیر وزارت ارشاد
نبود.» مورچه گفت: «ای وزیر ارشاد تو چقدر زور داری.» وزیر ارشاد گفت:« اگر من زور
داشتم که محتاج رای اعتماد نمایندگان مجلس نبودم.» مورچه گفت: « ای
نمایندگان شماها چقدر زور دارید.» نمایندگان گفتند:« ما اگر زور داشتیم که
نیازمند رای مردم نبودیم.» مورچه گفت: «ای مردم شما چقدر زور دارید.» مردم
گفتند:« ما اگر زور داشتیم بقال به ما جنس نسیه نمی داد.» بقال گفت: « من
اگه زور داشتم آفتاب ماست های مرا نمی ترشاند » مورچه گفت:«ای آفتاب تو
چقدر زور داری» آفتاب گفت : « من اگه زور داشتم دختر کدخدا نمی گفت که تو
در نیا من در آمدم» مورچه گفت:« ای دختر کدخدا تو چقدر زور داری» دختر
کدخدا گفت:« من اگه زور داشتم که زن کشاورز نمی شدم» مورچه گفت:« ای کشاورز
تو چقدر زور داری» کشاورز گفت:« من اگه زور داشتم که از ترس تو گندم هایم
را توی انبار قایم نمی کردم»
مورچه یک کمی رفت توی فکر. بعد نگاهی به بازوهایش کرد،سینه اش را داد جلو و رفت به
مزرعه. گوش باد را گرفت و پرتش کرد پشت کوه قاف ! بعد هم دانه گندم اش را برداشت و
برد به لانه اش!
بازی خود کشی......
با اینکه بهشون گفتم جوونم و هزارتا آرزو دارم ولی یه جورایی تن به این بازی دادم
اول دو دل بودم چون نقاشیم خیلی تعریفی نداشت
ولی از این بازی خوشم اومد
خیلی وقته نقاشی نکشیدم
مداد رنگیام رو خواهر زاده ام ازم گرفته
بااینکه خودش همه رقم مداد رنگی داره ولی مداد رنگی خاله یه چیز دیگه س....
این نقاشی رو در بحران کشیدم
بحران بی مداد رنگی.......
وجود مهمون......
ولی وقتی کودک درون آدم زنده بشه نمیشه کاری کرد جز دل به نقاشی سپردن

اینم دست رنج کودک درون
باتشکر از همکار گرامی آقای منصوری که این مطلب رو برای من فرستادند
...مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند: چرا دیر می آیی؟ جواب
می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته
باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم. یک روز رئیس او را خواست و برای
آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید.
مرد هر وقت مطلب
آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز
برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود. یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید
ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود.
مرد هر زمان نمی توانست
کار مشتری را با دقت و کیفیت، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد، سفارش
را قبول نمی کرد و عذر می خواست. یک روز فهمید مشتریانش بسیار کمتر شده
اند.
مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید، به فکر فرو رفت... باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد....
ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد
از فردا صبح، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد.
او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد.
وقتی
برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید وبا
اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم.
سفارشهای
مشتریانش را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار
را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دوسه بار پدرش را به
خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود.
حالا رئیس او
خوشحال است که او را آدم کرده، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم
شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند.
اما او دیگر با خودش «صادق» نیست.
او الان یک بازیگر است. همانند بقيه مردم...
که بقیه حواسشون نسبت به انسانهای عادی قوی تر است
درصورتی که این یک تصور کاملا اشتباهی است
اگه برای مدت طولانی مثلا چند ساعت چشمانتان را ببندید و کارهای روزمره خودتون را با چشمان بسته
انجام دهید متوجه نادرست بودن این تصور می شوید
در صورت نبود حس بینایی که در اغلب کارها به آن متکی هستیم به بقیه حواس مثلا شنوایی و لامسه
بیشتر تکیه می کنید و سعی می کنید با استفاده از بقیه حواس کارهای روزانه خود را انجام دهید
البته برای تقویت بقیه حواس افراد نابینا راهکارهایی وجود دارد که این راهکارها از 4 یا پنج سالگی با
کودکان نابینا کار می شود و کارایی بقیه حواس را در آنها دو چندان می کند
مثلا برای تقویت حس لامسه در کودکان آنقد با آنها کار می شود که تفاوت دو جنس پارچه که از نظر افراد
عادی تفاوت چندانی ندارند، را حس می کنند
همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟
روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.
تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.
ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.
آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.
گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟
فقط
بخاطر بابا عزیزم
.
آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست
اشکهایش را پاک کرد و گفت:
باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد.
بابا،
اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی
خواستم بهم میدی؟![]()
دست کوچک
دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و
گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و
تعهد کردم.![]()
ناگهان
مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای
خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار
کنی.
بابا از
اینجور پولها نداره. باشه؟![]()
نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.
و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.
در سکوت
از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به
خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن
عصبانی بودم.
وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد.
همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه.
تقاضای او همین بود.
همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه.
گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی
خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین
می شیم.
خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی
احساس ما رو بفهمی؟
سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟
آوا اشک
می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می
خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟"
حالا نوبت
من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم:
مرده و قولش.
مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟
آوا، آرزوی تو برآورده میشه.
آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود .
صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.
در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام.
چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه.
خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعافوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه.
اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای
هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته
هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض
جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست
داده.
مسخره ش کنن .
آوا هفته
پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب
مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی
فکرشو هم
نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من
کنه .
آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.
سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟
نکته اخلاقی داستان : خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن.

خبر آمد خبری در راه است
سرخوش آن دل که از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید...شاید
پرده از چهره گشاید...شاید
دست افشان...پای کوبان می روم
بر در سلطان خوبان می روم
می روم بار دگر مستم کند
بی سر و بی پا و بی دستم کند
می روم کز خویشتن بیرون شوم
در پی لیلا رخی مجنون شوم
هر که نشناسد امام خویش را
بر که بسپارد زمان خویش را
با همه لحظه خوش آواییم
در به در کوچه ی تنهاییم
ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر
نغمه ی تو از همه پر شور تر
کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی
کاش که همسایه ی ما می شدی
مایه ی آسایه ی ما می شدی
هر که به دیدار تو نایل شود
یک شبه حلال مسائل شود
دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه ی ما را عطشی دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت
نام تو آرامه ی جان من است
نامه ی تو خط اوان من است
ای نگهت خاست گه آفتاب
در من ظلمت زده یک شب بتاب
پرده برانداز ز چشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم
ای نفست یارومدد کار ما
کی و کجا وعده ی دیدار ما
دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد
به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد
به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم
تویی که نقطه ی عطفی به اوج آیینم
کدام گوشه ی مشعر
کدام گوشه ی منا
به شوق وصل تو در انتظار بنشینم
ای زلیخا دست از دامان یوسف بازکش
تاصبا پیراهنش را سوی کنعان آورد
ببوسم خاک پاک جمکران را
تجلی خانه ی پیغمبران را
شعر از : مرحوم آقاسی